نقاشی سه بعدی

Three-dimensional painting

نقاشی سه بعدی

Three-dimensional painting


باز هم نقاشی دیگر. این بار با محوریت کتاب. مدتها بود که به این موضوع فکر میکردم اما به خاطر نبودن مکانی برای کشیدن طرحهایم از این کار صرف نظر میکردم تا اینکه به این فکر افتادم که بر پشت بنر های تبلیغاتی نقاشی بکشم پس بنری به ابعاد 2در3 پیدا کردم  اما باز به خاطر اینکه تا به حال کسی بر روی بنر چیزی نکشیده بود تردید داشتم که این کار شدنی باشد پس تردید را کنار گذاشتم و شروع به کار کردم و این تصویر حاصل کار شد. اوایل میخواستم در مورد کتاب بینوایان نقاشی بکشم اما نظرم تغیر دادم و در مورد شازده کوچولو که اثری از اگزوپری بود نقاشی کشیدم.مدت پیاده کردن این طرح 7روز طول کشید که فکر کنم به خاطر نداشتن مهارت در نقاشی این مدت به درازا کشید اما در نقاشی های بعدی مطمئنم بهتر کار خواهم کرد.





  • رسول به

                                                        « فراموشت  نمی­کنم »

کلیدم را داخل جیب پالتوام گذاشتم انگار که مشغول مخفی کردن کلید صندوق گنج بودم. هوا کمی سرد بود اما نه آنقدر که از پس ساختن بخار از نفس­هایم برآید. هنوز کمی تا غروب آفتاب باقی مانده بود منظورم همان پدیده­ای است که سال­ها پیش می­توانستم از روی پشت­بام همچون فاتحان زمین به آن بنگرم و خود را در اقیانوس غرور غرق کنم. دیگر در این شهر کسی به غروب اهمیت نمی­دهد دیگر ستاره ­ها به افسانه­ ها پیوسته ­اند که مادر­ها هنگام خواب بچه ­هایشان برای آن­ها می­خوانند ستاره­ های که در جنگ با نور­های شهر مغلوب شده و در پشت پرده سیاهی مخفی مانداند. سرم را به زیر انداخته بودم و به اطرافم بی ­توجه بودم و اطرافم نیز به من. شکاف­های بین سنگ فرش­ها را دنبال می ­کردم تا مرا به مقصدی نامعلوم برسانند شکاف­ها با زمزمه ­های خود مرا به دنبال خود می­کشیدند در این دنیایی که کسی برای کسی اهمیتی ندارد دوستی با این شکاف ­ها یک نعمت است. آنها مرا به یک ایستگاه قدیمی اتوبوس درب داغانی که نیمکت­ هایش از فرط کثیفی سیاه شده بود رساندند. از آنها تشکر کردم و ناخوداگاه خود را نشسته در گوشه ایستگاه ­یافتم. سکوت پادشاه اطرافم بود. فقط چراغ دکل بالای سرم هر از چندگاهی شروع به خاموش و روشنی می­کرد و با صدایش به پادشاه دهن کجی می­نمود. اما باز عقب نشینی می­کرد. شروع به خواندن یاداشت­ها و حکاکی­های روی نیمکت­های کنارم کردم. انگار طوری حک شده بودند تا پیام خود را تا هزاران سال دیگر حفظ کنند. در میان آن­ها یکی بیشتر از همه نظرم را جلب کرد نوشته از این قرار بود (من دیگر تو را فراموش نمی­کنم) و صدها خط جلو آن کشیده شده بود. خط چین­های که هرچه به آخر آن نزدیک می­شد کوچکتر می­شدند. دست­هایم را روی آنها گذاشتم و چشم­هایم را بستم و مانند نابینایان شروع به خواندن آن­ها کردم اما صدای پای کسی این استعداد مرا از بین برد. صدای پاشنه کفش­های نوی که همراه با چراغ بالای سرم در فکر شورش بر علیه سکوت بودند. انگار شکاف­ها دوست جدیدی پیدا کرده بودند آنها او را به کنار ایستگاه رساندند مرد جوان بدون تشکر از آ­ن­ها وارد ایستگاه شد و در طرف دیگر نیمکت­ ایستاد و به من خیره شد. چشم­های سیاه آن مرد مرا مانند مرتاضان طلسم کرده بود اما این طلسم با آه سردی از جانب مرد شکسته شد و او روی نیمکت  نشست و به من توجهی نکرد. به نظرم می ­آمد که آن مرد را جای دیگری دیده­ بودم اما هر چه در قلعه ذهنم کند و کاو کردم به نتیجه ­ای نرسیدم. سرم را به سمت او چرخاندم و به نیمرخ صورت او نگاه کردم اما این نشانه نیز مرا به خواسته ­ام رهنمون نساخت. مرد به من نگاه کرد و من به او لبخند کوچکی زدم او نیز با آهی دیگر جواب لبخند مرا داد و دوباره سرش را به سمت خیابان روبه ­روی ایستگاه معطوف کرد. از دور اتوبوسی را که همچون لکومتیوهای قدیمی صدا می ­داد را دیدم که به ایستگاه نزدیک می ­شد. مرد با شنیدن این صدا از جای خود بلند شد لباسش را بر تنش راست کرد و به سمت من  شروع  به حرکت کرد. من نیز از ترس محکم نیمکت را چسبیده بودم اما انگار نیمکت بیشتر از من ترسیده بود و از فرط فشار دست من تکه­ ای از لبه آن شکست. دست­هایم شروع به لرزیدن کرد انگار چراغ بالای سرم نیز از این مرد می­ ترسید و مدام سوسو می­زد. با یک نفس عمیق خود را جمع و جور کردم و منتظر عکس ­العمل مرد شدم اما او مدت­ها قبل کنار من ایستاده بود انگار برای این کار زیادی پیر بودم او همینطور به خیابان نگاه می­ کرد تا اینکه اتوبوس جلو ما ایستاد و درب آن کنار رفت. مرد جوان به من نیم نگاهی انداخت انگار منتظر چیزی از جانب من بود و من همانطور که نشسته بودم او را برانداز می­کردم اما کند و کاو دوباره من نیز نتیجه­ ای در پی نداشت تا اینکه مرد دستش را به سمت من دراز کرد و گفت : چه عجب امروز توانستی ایستگاه را پیدا کنی پدر. این جمله مانند پتکی برسرم خورد و گوش­ها و چشم­هایم دیگر توانای شنیدن و دیدن نداشتند و تازه متوجه ماجرا شده بودم که چرا آن شکاف­ ها با من صحبت می­کردند و چرا چهره آن مرد برایم آشنا بود و چرا بر روی نیمکت آن جمله نوشته شده بود. به طور ناخودآگاه دستم را داخل جیب پالتو­ام کردم و کلید را بیرون آوردم و شروع به حک کردن خطی دیگر کردم خطی کوچکتر از خطوط دیگر.

  • رسول به

بعد از طرح نقاشی سه بعدی دیگه دست از نقاشی کشیدم تا اینکه در یکی از شب های شهریور ساعت 2 بامداد شروع به دیدن مستندی کردم که در مورد نقاشی های خیابان های نیویورک بود در این بین با  سبک نقاشی بنکسی آشنا شدم. بنکسی نام ابداع کننده این سبک بود این سبک از نقاشی انتقادی و سیاسی میباشد و معمولا به صورت تحقیر آمیز مفهوم خود را بیان میکند در این نوع نقاشی برخلاف تصویر سه بعدی مفاهیم به خوبی و با چاشنی طنز بیان میشوند. خلاصه اینکه بعد از دیدن این مستند شروع به فکر کردن درباره یک ایده کردم پس صبح ساعت 8شروع به طرح ایده خود کردم و در ساعت 10:30صبح بر روی یک دیوار که از درب های چوبی ساخته شده بود با مداد شروع به طراحی کردم . کشیدن طرح این ایده از همه مراحل سخت تر بود و من حدود سه ساعت شکل را تغییر دادم تا اینکه بالاخره طرح خود را تکمیل کردم و از ساعت 2ظهر شروع به رنگ آمیزی آن کردم و در نهایت این تصویری بود که از کار در آمد.




1


 2



3

5

6

7


88
  • رسول به

فکر کنم تا به حال در فضاهای مجازی نقاشی های سه بعدی را دیده اید که در سطح گسترده در معابر و خیابان ها کشیده شده است به خصوص در کشورهای اروپای. من به صورت اتفاقی با یکی از این تصاویر در گوگل برخورد کردم دوستم که کنار من نشسته بود این تصویر را دید و به شوخی به من گفت میخواهی یک تصویر سه بعدی بکشی و من جواب دادم بله چرا که نه. از ان روز شروع به تحقیق در این باره کردم ولی هیچ اطلاعاتی در این باره پیدا نکردم همه چیز را کنار گذاشتم و خود شروع به ازمون و خطا کردم و بر روی کاغذ شروع به کشیدن نقاشی کردم پس از سه روز قانون طلایی این کار را پیدا کردم پس شروع به طراحی یک تصویر کردم تصویری که کسی تا به حال نکشیده است. با دوستان خود این مسئله را در میان گذاشتم ولی کسی روی خوشی به این کار نشان نداد به جز یک نفر بله همان کسی که این ایده را به ذهن من انداخت. با مسئولین دانشگاه صحبت کردم  انها نیز زمینی را که در پشت دانشگاه بود به من دادند من نیز شروع به تحقیق درباره نوع رنگ و مقیاس نقاشی کردم. در یک روز که یکشنبه بود از ظهر شروع به کار کردم در مرحله اول فقط یک ساعت به زمین نگاه کردم و بعد با گچ شروع به کشیدن طرحم کردم بعد از کشیدن با گچ شروع به رنگ کردن ان کردم از این لحظه بود که تازه تصویر داشت از دل زمین متولد و بعد از سه روز کامل شد.این نکته را باید بگویم که اندازه این تصویر بر روی زمین 15متر است اما در عکس مشخص نیست و و فقط از یه نقطه می توان ان را به صورت سه بعدی مشاهده کرد ان هم با دوربین عکاسی. خلاصه پس از اینکه دانشجویان این عکس ها را در فضای مجازی دیدند تازه به ماهیت کار پی بردند و بعضی از کانون های دانشگاه از من دعوت به کار کردند تا یادم نرفته بگویم که دونفر از دوستانم نیز بانی مالی من بودند و جا دارد از همه تشکر کنم به خصوص همکاری و اعتماد دکتر امیر برزگر که در تمام مراحل یار و یاور ما بودند.



























  • رسول به