نقاشی سه بعدی

Three-dimensional painting

نقاشی سه بعدی

Three-dimensional painting

اتاق گریم سیرک  درهم ریخته، کوچک و تاریک بود، در گوشه­ای از اتاق صندوق­های چوبی قدیمی روی هم چیده شده و در طرف دیگر، کمد لباس­ها قرار داشت. مرد جوانی پشت میز نشسته بود و در کورسوی شمع روی میز به چهره خودش در آینه کثیف نگاه می­کرد. موهایش را شانه زد و دندان­های سفیدش را بر­انداز­کرد، ایستاد و به سمت کمد لباس­ها رفت. درب کمد را باز کرد و به لباس­های آویزان نگاهی انداخت، لباس مامور پلیس و پزشک را کنار زد تا به یک کت و شلوار ساده رسید، کت و شلوار را به تن کرد، کفش­های ساده­­ای را از صندوق چوبی بیرون آورد و پوشید، و در همین لحظه شمع تمام شد و نور از آنجا گریخت.

مرد از اتاق خارج شد، به پشت پرده اصلی سیرک جای که از آنجا بازیگران به میدان اصلی وارد می­شدند رسید. پشت پرده ایستاد، صدای خنده­ها و قهقه­ها شنیده ­می­شد و صدای کف زدن تماشاچی­ها به گوش رسید. مرد فهمید که نوبت او شده است، لباسش را بر تنش راست کرد و نفس عمیقی کشید.

 مجری نمایش شروع به صحبت کرد و گفت: خانم ها و آقایان نظرتان را به آخرین برنامه امروز جلب می­کنم، یکی از بهترین هنرمندان ما که سالها زیادی در این سیرک کار کرده است نمایش شگفت­انگیزی را برای شما تدارک دیده، این شما و این هنرمند مشهور ما.

پرده­ها کنار رفت، سالن در تاریکی غرق شد و مرد پدیدار گشت، او وارد میدان اصلی سیرک شد، شن­های روی ­زمین را زیر پاهایش حس کرد و به میان صحنه رفت. در وسط میدان یک میز­، صندلی و چوب لباسی نمایان شد. مرد به سمت چوب لباسی رفت و کتش را بیرون آورد و آویزان کرد، صدای خنده از گوشه و کنار بلند شد.  پشت میز نشست و شروع به مرتب کردن کاغذ­های روی میز کرد صدای خنده­ها بلند­تر شد، خنده­های که از هر طرف در میدان می­ریختند. مرد عرق روی پیشانیش را پاک کرد و باز صدای قهقه­های بلندی به گوش رسید برنامه به همین شکل ادامه داشت تا اینکه در آخر مرد از پشت میز بلند برخاست و کتش را پوشید، صدای کف زدن و تشویق بلند شد . تمام سالن روشن شد و مرد برای تماشاگران ادای احترام کرد، تماشاگرانی که همه به شکل دلقک­ بودند، دلقک­های با کلاه گیس­های بر سر، دماغ­های قرمز رنگ، چهره­های سیاه و سفید و کفش­های بزرگ.

آسمان مملو از ابرهای سیاه بود، مرد خسته، در میان کف زدن­های مردم از چادر سیرک خارج شد، چادر بزرگ سیرک در پارک مرکز شهر قرار داشت، از پارک بیرون رفت، تا کافه­ای پیدا کند. شهر آرام بود و مردم با همان ظاهر دلقکی به کار­های عادی خود مشغول بودند. مرد در پیاده­رو قدم می­زد تا اینکه در جلو ویترین یک مغازه لباس فروشی ایستاد و به لباس های پشت ویترین نگاهی انداخت. ویترین پر بود از شلوا­رهای گشاد و لباس­های رنگارنگ دلقک­ها.

 مرد با خود گفت: چطور مردم این لباس­ها را می­پوشند؟

چند پیرمرد آن طرف خیابان دور میزی نشسته بودن و زیر چشمی به مرد می­نگریستند و می­خندیدند، از روبه­رو پسری که دلقکی راه می­رفت و دوربین عکاسی در دست داشت به مرد نزدیک شد و گفت: یه کار خنده­دار انجام بده خواهش می­کنم...یه کار خنده دار....میخوام ازت عکس بگیرم...این دوربین فوری عکس­ را چاپ می­کند.

مرد کمی فکر کرد و دستانش را داخل جیب شلوارش کرد و به آسمان خیره شد.

پسر شروع به خندیدن کرد و عکسی گرفت، به عکس نگاهی انداخت و باز خندید. آن را داخل جیبش گذاشت، از مرد خداحافظی کرد و به تماشای مغازه­ها مشغول شد. مرد کمی جلو­تر بادبادک فروشی را دید که بادبادک­های رنگارنگی را به چوبی گره زده، بر روی شانه­اش انداخته است و لباس دلقکی به تن ندارد. خوشحال شد و سریع خود را به او رساند و سلام کرد اما بادبادک­فروش فقط سری تکان داد.

مرد گفت: خیلی خوشحالم که تو را اینجا می­بینم خیلی وقت بود که یه همچین کسی را ندیده بودم، اوضاع کار چجوریه؟

بادبادک فروش شانه­ای بالا انداخت.

مرد گفت: می­دانم حتما تو هم کار کاسبی خوبی نداری. راستی چرا تو این لباس را تنت کردی، خیلی وقت هست که اینجا زندگی می­کنی؟

بادبادک­فروش باز سری تکان داد.

مرد ادامه داد: اصلا از این مردم خوشم نمی­آید عصبانیم می­کنند، تو چطور؟

بادبادک­فروش باز سری تکان داد و مشغول مرتب کردن بادبادک­هایش شد.

مرد گفت: یه سوال خیلی وقته ذهنم را مشغول کرده حالا که تو رو دیدم یادم آمد ،می­خواستم ازت بپرسم تو می­دانی چرا من و تو با بقیه فرق داریم.

بادبادک­فروش به او چشم دوخت با دستش چند نفر را که طرف دیگر خیابان بودند نشان داد و با همان دست دهان خودش را نشان داد، لب­هایش را بی­صدا به هم زد و دیوانه وار خندید و از گلو شروع به گفتن کلمات نامفهومی کرد و باز همان کار را تکرار کرد.

مرد با تعجب بادبادک فروش را نگاه می­کرد، زمانی که حرکات بادبادک فروش به پایان رسید، مرد مانند انفجاری شروع به خندیدن کرد و گفت: تو لال بودی و من داشتم با تو صحبت می­کردم... این هم از شانس من.

بادبادک فروش با چهره­ای ساده­اش به مرد می­نگریست و مرد همچنان که می­خندید. در همین موقع چند بادبادک از چوب جدا شدند و به هوا رفتند و بادبادک فروش به دنبال آن­­ها رفت اما مرد با دیدن این صحنه خندهایش دو چندان شد و از همان راهی­­ که آمده بود قدم­زنان بازگشت. پیرمردها هنوز آن طرف خیابان بودند ولی دیگر نمی­خندیدند مرد برایشان دستی تکان داد، پسرک هنوز همانجا ایستاده بود ولی به مرد حتی نگاه هم نکرد.

مرد باز جلو ویترین مغازه لباس­فروشی ایستاد و خود را ورانداز کرد و به بادبادک­فروش آخر خیابان که به جای قبلی­ بازگشته بود و آسمان را می­نگریست نگاهی انداخت، پوزخندی زد و با خود گفت: این لباس­های من هم دیگر به درد نمی­خورند تا به حال چگونه این­ها را می­پوشیدم.

مرد وارد مغازه شد و با فروشنده­ شروع به صحبت کرد. پسرک همچنان مشغول عکس گرفتن از مغازه­ها بود به جلو ویترین لباس­فروشی رسید و عکسی از داخل مغازه گرفت اما از عکس یک دلقک که در حال خرید لباس بود اصلا خوشش نیامد و عکس را داخل پیاده­رو انداخت.

  • رسول به

نظرات  (۱)

  • سیامک پور اسد
  • سلام-خداقوت... کمی ویرایش مجدد نیاز دارد که با چند باره خوانی آن می شود به یک نسخه ایده آل دست یاقت و در مجموع خوب است ... اسم هم اگر #استحاله یا #شنابرخلاف جهت یا #همرنگ جمع بگذارید شاید مفهوم را برساند. زنده باشید
    پاسخ:
    متشکرم

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی